خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آخرین ترانه

به واسطه گرفتاریهای فنی نگارنده با کلمه فشار در فارسی نویسی مجبور به اسباب کشی شدم. از کلمه فشار که امکاناتی فراهم کرد تا میزبان شما باشم سپاسگزارم. همچنین از شما که در این خانه مجازی مهمانم بودید سپاس بی کران دارم. با کلیک کردن این متن به مجازخانه تازه خواهید رفت. هرچند شماری از نوشته های این وبلاگ را در آنجا خواهید یافت اما می توانید این یکی را بایگانی آن یکی یا آن یکی را دنباله این یکی بدانید. آنچه در این اسباب کشی فنا شد دیدگاههای خوانندگان است، عذر می خواهم.  نشانی مجازخانه جدید را هم می توان نیما جم خواند هم نیم عجم.  هر دو مصداق دارد و من هم تعصبی ندارم، راحت باشید. به امید دیدار.

با هفت هزارسالگان  می گفت که زمانی که طفلی مکتبی بوده ناظمی داشته اند که دوست نداشته است کسی در فاصله کلاس تا حیاط چیزی بخورد. دفترچه ای داشته است آقای ناظم، جدول بندی شده. در ستون نخست حتما» نام و نام خانوادگی دانش آموز را می نوشته و مقابلش سو پیشینه کیفریش را. عنوان مجرمانه ای که برای این فعل پلید و معصیت آلود گزیده بود چنین چیزی بوده است: اکل طعام در مناطق ممنوعه.

تصور پسربچه تخسی با دهان لب ریز از کاهو، گوجه، خیار شور، کالباس خشک و  لب و لوچه ای آغشته به سس مایونز چندان تداعی کننده ترکیب ملا وار اکل طعام نیست همانطور که با هیچ لیمیا و شعبده کلامی-منطقی-فلسفی-هرمنوتیک نمی توان راهروهای دبستان پسرانه را مناطق ممنوعه نامید. عقل سلیم و ممیز البته تشخیص می دهد تفاوتی ماهوی بین لمبادن ساندیویچ و اکل طعام وجود ندارد. همان عقل ممکن است برای پاکیزه نگه داشتن راهروها از دبستانی ها بخواهد که خوراکیشان را در حیاط بخورند. ممکن است با تحکم بیشتری این کار را ممنوع کند، اما می داند که با تغییر عنوان حتا به نشر اذهان به قصد تشویش اکاذیب عمومی یا نگهداری ترافیک محرمانه یا اخلال  در اسناد، نه راهروها تمیز می مانند نه کودکان فرهنگ می آموزند. گرفتاری آقای ناظم اضافه بر ذهنی احتمالا» تعطیل و زبانی حتما» افلیج، آن بوده است که نامبرده نمی توانسته است در پایان سال تحصیلی صدمی از نمره انضباط کسی بابت خوردن ساندویچ کم کند.

استفاده از کلمات قلمبه سلمبه همیشه برای بخشیدن اعتبار کاذب به امری ذاتا» بی اهمیت نیست و نیز تبعات عمل مجرمانه در قلمبگی نام اختیاری چندان مدخلیتی ندارد. انفجار چند هزار لیتر بنزین با کثیف شدن راهروی دبستان متفاوت است. سیگار کشیدن روی دریاچه ای زیر زمینی از مواد محترقه هم خلاف قانون است هم مغایر با مسولیت اخلاقی. فارسی زبانان بسیاری هستند که سیگار، پیپ و قلیان می کشند اما هیچکدامشان دخانیات استعمال نمی کنند.( بر اساس استعمال دخانیات اکیدا» ممنوع می توان زین پس به جای ترکیب نارسای اداره دخانیات گفت سازمان اعمال دخانیات یا حتا سیگارفروش را معامل الدخانیات خواند.) بر خلاف اکل طعام در مناطق ممنوعه، چه کسی در پمپ بنزین سیگار کشد چه دخانیات استعمال کند نتیجه اش یحتمل انفجار و در پی آن کباب شدن خلق الله است تا شعاع مثلا» ده کیلومتری. استعمال استعمال دخانیات اکیدا» ممنوع  به جای جمله  مودبانه لطفا»سیگار نکشید مناسبت خاصی ندارد. شاید مبدع آن عبارت معوج نمی خواسته جماعتی که نازل به دست مشغول پر کردن باک اتومبیلهایشانند هوا برشان دارد و یه وقت احساس خاله - خال زادگی کنند.

ادب متکلفانه از جمله دلایل استفاده از واژگان قلمبه است. برای این گونه واژگان نامی قلمبه گزیده اند: حسن تعبیر. چندین سال پیش ناگهان برآن شدند تا به جای حسن تعبیرکهنه هتک ناموس به عنف بگویند تجاوز جنسی. چند سالی بعدترش جنسی را انداختند. بعدش کلا» گفتند آزار و اذیت. منتها تصویری که از این ترکیب به ذهن می آمد چنین چیزی بود: چهار نفر دکل، دخترکی را از خیابانهای تهران می ربایند و به بیابانهای قریه بهنام پازوکی می برند و او را در حالی که دهان و دستهایش را بسته اند به خرابه ای می کشانند. روی زمین می نشانند و او را دوره می کنند. یکی از غیور مردان می گوید:» دماغشو! هی یه چه گنده اس.»  در نتیجه جنسی پیروزمندانه به جایگاه از دست رفته اش بازگشت. پس از چندی که مردم خوب متوجه شدند، جنسی مذکور را دوباره انداختند. وقتی افراطی ادب می ورزیم گهگاه کلاممان نامفهوم می شود. به کار بردن آزار و اذیت به قصد نامیدن جنایتی که بر انسانی رفته است و تجربه هولناکی که او از سرگذرانده، ممکن است به نظر خودمان مودبانه بیاید اما در حق کسی که خاطره آزار و اذیت احتمالا» چنانش از مدار زندگی عادی بیرون افکنده که امید بازگشتی نیست، نه تنها مودبانه و منصفانه نیست بلکه می تواند جنایت دیگری باشد. از کسی که زیر تریلی رفته است حتا محض تمسخر نمی پرسند:» نیش زنبور خوب شد؟»

 وقتی زیادی مودب می شویم، ممکن است مجبور به بی ادبی شویم در جای دیگری. در قانون مجازات اسلامی (مخففش: قما) بیست و پنج ماده به قذف اختصاص داده شده است. مقنن قذف را اینگونه تعریف کرده است: نسبت دادن زنا یا لواط به شخص دیگری(ماده 139). بعد از چند ماده هرچه توضیح می دهد خواننده لابد متوجه نمی شود در نتیجه می گوید:»هرگاه کسی به قصد نسبت دادن زنا به شخصی مثلا» چنین گوید (زن ق ح ب ه) یا خواهر ق ح ب ه یا مادر ق ح ب ه …. (ماده 144).

 همان مقنن در ماده دیگری می گوید:» هرگاه زنی و مردی که بین آنها علقه زوجیت نباشد، مرتکب روابط نامشروع یا عمل منافی عفت غیر از زنا، از قبیل تقبیل یا مضاجعه شوند، به شلاق تا نود و نه ضربه محکوم خواهند شد….»(ماده 637) دکتر ایرج گلدوزیان در نخستین حاشیه اش بر این ماده می نویسد:»مضاجعه به معنای همبسترشدن و تقبیل به معنای بوسیدن است.»* ترجمه انگلیسی حکم فرضی صادره به استناد این ماده ممکن است چنین چیزی باشد:

He was sentenced to 60 lashes on kissing charges

که کمتر یادآور حکمی حقوقی است تا تن بندهای چرمی و شلاق و مردمانی عضلانی و نیمه برهنه که در جستجوی تنوع از کلبه عشق و معاشقه به دارالتادیب خشم و شهوت کوچیده اند.

در مثالهای بالا از قلمبگی زبانی، نخستین و فرجامین نمونه از جهاتی مشابه اند. در هر دو، عملی که ذاتا» عادی است (خوردن و بوسیدن) به اسبابی (پاکیزگی راهرو و نبودن علقه زوجیت) نادرست شمرده شده اند. گوینده که می داند نه می تواند کسی را با کلمات خوردن و بوسیدن بترساند و پرهیز دهد و نه می تواند مرتکبان را به آن دلایل مجازات کند از واژگان قلمبه استفاده می کند. هدف نهایی البته بازدارندگی است. پدیده های اجتماعی همیشه خاصیتی نردبامی ندارند که با شکستن پله اول، کسی دیگر بالا نرود. گهگاه الاکلنگ اند. این ور را پایین دهید از آن ور می زند بالا. برای برخورد با آب همیشه لازم نیست از فن سدسازی بهره گرفت، گاهی بد نیست  رفتار آب را در ظروف مرتبطه مطالعه کرد. اگر بکوشیم آسمان سحر لاجوردی شود، ناچار در تیره شب بی ستاره خورشید خواهد دمید.

 _______________________

*:گلدوزیان،ایرج. محشای قانون مجازات اسلامی. مجمع علمی فرهنگی مجد. چ دوم .تهران 1382 ص 349

مهدی سحابی امروز صبح در پاریس به علت ایست قلبی در گذشت.

untitled1

 کندمش این عقل درد انگیز را

مرحوم علامه علی اکبرخان دهخدا در لغت نامه به نقل از آنندراج می نویسد:

دندان از بن برکندن ، دندان به کام شکستن. کنایه است از نهایت ذلیل و رسوا کردن و مغلوب و زبون گردانیدن:

کدام حادثه دندان نمود با تو به عمر

که صولت تو ز بن  بر نکند دندانش

هیچی فک مبارکمان  را جراحی نمودند عاقبت عقل نهفته مان  پس از بریدن استخوان فک هویدا شد.

بیت:

عقل من هویدا شد                           عقل من هویدااااااااااااااااااااشد 

 نتیجه آن شد که دندان عقلمان را از بن بر کندند هم ناقص عقل شدیم هم  نهایت رسوا. به تمامی معانی سرویس شد دهانمان. حالا یک هفته هم استعمال دخانیات اکیدا» ممنوع است.

جنگ نعلین و ورنی به نبرد پوتین و کتانی تبدیل شده است. تیم بوکسورهای سنگین وزن حتما» بازنده از زمین  فوتبالی بیرون  خواهد رفت که آن طرفش  تیم فوتبال بانوان ایستاده. پاسخ کسانی که متمدنانه و مودبانه اعلام وجود می کنند را با فحش خواهر مادر نمی دهند. مرد عضلانی با کلنگ هم نمی تواند دو دو تا را پنج کند، چرا که وقتی کسی چیزی را دانست دیگر نمی تواند نداند. مردم اجتماع کسانند که حالا چیزی را دانسته اند.

 

چگونه شاعران می توانند همه چیز را با کلماتی چنین بی رحمانه اندک بگویند؟

Comme si nous nous trouvions a la veille d’une improbable

Catastrophe au lendemain d’une impossible fete

Alain Joufroy

 

چنان بود كه گفتي در آستانه فاجعه‌اي نا محتمل ايستاده‌ايم.

 در فرداي ضيافتي نا ممكن…

از پوست انداختن فوئنتس برگردان فارسی عبداله کوثری.

ان درز

 می دانم که سخت است اما مهربانی کنید و بالاغیرتا» این چند سطر را بخوانید: همه ما حکایت آن پیرمردی را شنیده ایم  که در بستر مرگ٬ با صدایی که از لرزش آن پیدا بود که آخرین جرقه های آتش زندگانیش رو به خامشی است٬ پسرانش را فراخواند. پسران ماتم زده٬ که اندک اندک خود را آماده سوگ مرگ مردی می کردند که بدیشان زندگی بخشیده بود٬ پیش رفتند. آه که آخرین وداع چه تلخ است و دشوار. راستی را چرا این کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد  و باز بر زمین می زندش!!؟ پدر پیر مهربان حتی در آن ساعت صعب از تربیت فرزندانش غافل نبود٬ اندکی از عفریت مرگ٬ که  بسان ببری می خواست بر غزال گریزپای عمر یورش برد٬ استمهال کرد. آنگاه که دهان گشود جز انعکاس قهقهه مرگ٬ دیگر نجواها به سختی مسموع می افتاد. نالان  گفت:(( فرزندانم! اینک که جرس فریاد می دارد که بر بندیم محملها! می خواهم شما را نصیحتی  کنم که فردا در غیاب من  پشتیبانتان باشد تا در مقابل شدائد و دشمنان همواره پیروز باشید!!))

آنگاه به هر کدام از پسرانش که تلخ می گریستند تکه ای الوار داد و از آنها خواست که آن را بشکنند. به طرفه العینی الوارها شکسته شد. سپس پدر به هرکدام دسته ای الوار داد و دوباره امر خود را تکرار کرد. پسران به گوش اطاعت شنیدند و با سیمایی مشابه سیمای جهان پهلوان حسین رضازاده به هنگامی که سیصد من تبریز آهن آلات را بالای سر می کشد٬ بلادرنگ دسته های ضخیم الوار را شکستند. پیرمرد فریاد زد که:(( می خواهم اندرزتان دهم٬ نشکنید ای سگ پدران!!))

 این حکایت به ما می آموزد که قلچماقانی که یک دسته الوار را به راحتی می شکنند احتیاجی به نصیحت ندارند همانگونه که از متحد بی نیازند. قصد پیرمرد از موت٬ نصیحت فرزندانش بود. در چنین حالی  به جای استمهال٬ فرجام خواهی تقاضایی محکمه پسند است. نکته آخر آنکه در سرزمینی چون ایران با سابقه ای غنی ازپدرکشی و فرزندکشی٬ سگ پدر گفتن به چنین هیولاهایی شوخیش هم خوبیت ندارد٬ ولو که مرتکب خود٬ پدرشان باشد و همینطوریش هم در شرف نزع.    

  بسیاری از ایرانیان مانند آن پیرمرد می میرند برای نصیحت کردن. دوفوشه کور(1) در سرآغاز اثر درخشانش٬ اخلاقیات به فارسی می نویسد:(( من از نخست کشش دوستان ایرانیم را به پیام اخلاقی می شناختم. شاهکارهایی چون کلیله و دمنه یا سرالاسرار را ما مدیون این مردمانیم. هم امروز نیز٬ قسمت اعظم خطبه های نماز جمعه قم و مشهد را اندرزهای اخلاقی تشکیل می دهد.))

دوفوشه کور در کتابی ششصد و بیست و هفت صفحه ای به  مفاهیم اخلاقی در ادبیات فارسی  فقط از سده سوم تا هفتم هجری می پردازد. طبعا» شمار بسیاری از این صفحات به اندرز و اندرزنامه تخصیص یافته. بیشترین اوراق میراث مکتوب فارسی میانه زردشتی نیز صرف اندرزنامه ها شده اند. کار شهوت نصیحت گهگاه به جاهای جالبی می رسد. امیرخسرو دهلوی در مجنون و لیلی خود فرزند هفت ماهه اش را نصیحت می کند.

 بی آنکه بخواهم مرثیه برای گذشته فنا شده بسرایم٬ باید بگویم که همه این اندرزنامه ها یا اثر آدمهایی اند بزرگ یا منسوب به آنها. بیشتر اندرزها نیز برآمده از تجربه و خرد جمعی اند. ممکن است در این روزگار ملال آور به نظر آیند اما از چند جهت مهم اند. نخست آنکه اطلاعات بسیاری به دست می دهند از وضعیت اخلاقی جامعه ایران در زمان نگارششان. به ویژه آنکه عبید با طرح مذاهب منسوخ و مختار در رساله اخلاق الاشراف راه سپیدخوانی را هموارتر کرده است. دوم آنکه این متون معمولا» حاوی اطلاعاتی زبان شناختی اند. سوم آنکه حتی گهگاه اندرزهای کارآمدی در آنها می توان یافت٬ گویی اصولی علمی و جهان شمول را بیان می کنند. چهارم آنکه شماریشان از شاهکارهای ادب فارسی اند. و در آنهاست منافعی دیگر.

اندرزنامه ها از دیرباز موضوع شوخی نیز بوده اند و کسانی بر آنها نقیضه (پارودی) نوشته اند. معروفترین  رساله مستقل از این دست به گمانم رساله صد پند عبید باشد. دیوان حافظ نیز سرشار است از پندهایی که جوانان از جان دوستتر دارند.

گهگاه نیز اندرزنامه ها نشاندهنده دگرگونیهای حیرت آور فرهنگی است. در میان خرده فرهنگ متجدد/مستفرنگ٬ هستند پدرانی که رموز معامله با پریان را به پسران تازه بالغشان بیاموزند و کمک کنند که پسر راهی را که پدرش به صدبار فتادن و شکستن درنوشته٬ به سلامت و سعادت طی کند. اما تصور پدری که پسرش را آنچنان که در قابوسنامه می بینیم چنین پند دهد که:(( از زنان و غلامان٬ به میل خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره مند باشی…)) از مقوله  محالاتی است که فرض آنها نیز کمابیش محال است. تازه تقویمی مانند این تقویمها(2)٬ آنهم دو رو ٬بنویسد برای شاخ شمشاد که جان پدر٬ تابستان آقایان٬ زمستان بانوان.

 از زمان آذربادمارسپندان که اندرزنامه اش از دوره ساسانیان باقی مانده تا سلطنت ناصرالدین شاه٬ آهنگ زندگی ریتمی آرام و کم فراز و فرود داشته است. اگر مردم از ایلغار نورسیدگان جان به در می بردند٬ تفاوت دوران کهن و تازه در زبان و لهجه حاکم بوده است و الا رعیت همان بوده است که بوده٬ چه حاکم چیش پش باشد چه سنجر. جای هرکس مشخص بوده و سرنوشت آدمیان از پدر به پسر تفاوتش خلاصه در ابن فلان و ابوبهمان. سواد هم که آشکار است. چنین رمه هایی را می شد نصیحت کرد. به ویژه آنکه ناصح سوادی داشت و لابد بصیرتی بیش از خلق الله.

  چندی پیش نگارنده ناگاه چهره یکی از بستگان بسیار دور را در محل کارش بازشناخت. ناچار جلو رفت و با ذکر نام آن بانوی پا به سن گذاشته سلامی داد و به جای خودش بازگشت. آن خانم پس از چندی پیش آمد و عذر خواست و هویت نگارنده راجویا شد. پس از استماع مشخصات سجلی٬ بلافاصله٬ جدا» بلافاصله رگبار نصیحت٬ ناجوانمردانه و لاینقطع باریدن گرفت. بانو چون شنیده بود که نگارنده در شرف فرار مغزهاست وظیفه ملی میهنی خود پنداشته بود که بخت برگشته را به راه سیخکی بازخواند. نگارنده ٬از این همه دلسوزی هیجان زده٬ پرسید که آیا  ناصحه از رشته تحصیلیش آگاه است یا خیر. سرکار جواب دادند که :((البته شما و کالت می خوانید.))  وکالت را نمی خوانند٬ آنچه خواندنی است حقوق است. اما گرفتاری تنها این نبود. دو سال است که درس وکالت من تمام شده و مشغول به تحصیل در رشته ای دیگرم. متذکر شدم که ایشان نه چهره مرا می شناسد نه رشته تحصیلیم را می داند بهتر است که این معامله را به در دکان دیگری برد. از جمله اسرار مهم آدمیان در کهنسالی٬ سال تولد است. اگر ممکن می بود٬ آن خانم٬ بعید است در مقابل وسوسه شورانگیز کسر سه دهه از عمر سپری شده اش مقاومت می کرد. در چنین شرایطی حفظ حرمت افراد به مناسبتی اتفاقی و خارج از اراده مانند زایچه٬ عاقلانه نیست. معقول آن است که به آدمها٬ فارغ از رنگ پوست و مویشان احترام بگذاریم. البته باب دفاع مشروع همیشه مفتوح است.

یک بار نیز همراه آدمکی٬ از شبی تابستانی در آمستردام لذت می بردیم. لب یکی از کانالهای شهر نشسته بودیم و رو به کانال. پشت سرمان آمستردام٬ دیگ شهوت٬ می جوشید. اوقاتی خوش بود. از زیر پایمان قایقها می گذشتند. چراغ الکلی شب درونمان را روشن کرده بود. چشمم به قایقی افتاد که مسافرانش دو زوج عاشق پیشه بودند در آغوش یکدیگر لمیده. بساطشان هم که به راه. من هیچگاه به داشتن عاطفه شهره نبوده ام. احتمالا» تحت تاثیر چراغ الکلی و طعم ملس شبی تابستانی در سرزمینی شمالی٬ حماقت کردم و خوشا به حالی برای ملوانان اقیانوس عشق فرستادم. آن آدمک که هم سال من بود و چون من مجرد٬ بعید هم می دانم که خداوند در تقسیم فهم و تجربه میان ما دو نفر به غیر مساوات رفتار کرده باشد٬ با ترفندی حیرت آور که به تردستی و لیمیا ماننده بود حمله ای بنیان کن آغازید که آقا ول کن این حرفها را. عشق کودومه؟ خر نشی زن بیگیری وا. زن وباله. هرچند که نه رایی دارم  اندر با ب نکاح و نه تعصبی٬ اراجیف خاخلملنگانه آن آدمک که در بهترین حالت تکرار دری وری های بی مزه جمعهای حاج آقاهای چند زنه بود بی آنکه اندک نشانه ای از اندیشه و آگاهی در آنها هویدا باشد٬ بیشتردر نظرم  به جفنگنامه هایی الکترونیک می مانست. جفنگنامه هایی که گاهی همان بلایی را سر شما می آورند که شما را نه در مقام مفعول٬ که در مقام فاعل برای همان کار به رومانی یا یونان فرامی خوانند. البته به حرمت همسفری٬ آن آدمک پاسخی که گرفت چیزی بود در این مایه ها که این گفتگو درخور مجالی دیگر است٬ هرچند کثافت زد به شب نیمه تابستان و رویایش.

تا همین چند وقت پیش٬ سر هر کوچه برادری عیار می ایستاد کت به دوش و زنجیر چرخان. پاییش را هم که حتما» به درختی تکیه می داد. گهگاه با صدایی ته گلویی گذرندگان را دعوت می کرد:((بفرما آق متقی.)) یک سوال می توانست این باشد:((برادر تو خودت کجایی که من بفرمام؟ تو اون ور درخت من این ور؟)) کسی بفرما می زند که یک زیلو داشته باشد دست کم و یک استکان چای٬ گیرم جوشیده.  آن آدمک البته نمی دانست که آیا من قصد ارتکاب عمل مجرمانه دارم یا نه. کما اینکه دقیقا» مثل من٬ به تجربه شخصی درسی در باب نکاح نیاموخته بود.

می دانم اینچنین٬ شهروندان غیرنظامی را زیر آتش سنگین پدافند گرفتن کار شایسته و پسندیده ای نیست اما وقتی که این معصومانی که همگی صرفا» نیت خیر دارند و صلاحمان را می خواهند تبدیل به شبه نظامیانی طالبانی می شوند تا خشتک پای خر بکشند و به قصد آسیب به روان و اخلال در شبکه اعصابتان دست به عملیاتی سایشی- فرسایشی- تخریبی-تروریستی بزنند٬ اوضاع اندکی متفاوت می شود. برای اینکه کسی بتواند دیگری را نصیحت کند٬ اقلش باید قربانی اش را بشناسد. دیگر آنکه از موضوع آگاهی داشته باشد٬ حال به تجربه یا مطالعه. مهمترین شرط آن است که بی نوا رضایت داشته باشد از نصیحت شنفتن. در دیگر موارد٬ نصیحت گفتن٬ بیشتر به هتک ناموس می ماند آن  هم به عنف. در چنین شرایطی دفاع٬ البته مشروع است. در ضمن چاه من همین وبلاگ است. گهگاه ناچارم سری فروکنم و گله ای کنم از ابنای روزگار. می بخشیدم.

 در این زمانه که به عدد آدمها سرنوشتها گوناگون است و آینده٬ نه جاده مالرویی پاکوب گذشتگان که سنگلاخی است مه گرفته که راهها در آن ادامه خود را در تیرگی رها کرده اند امکان راهنمایی عملا» منتفی است و بهتر است که از خودگذشتگانی که برای نصیحت کردن می میرند٬ از درگذشتن درگذرند. ناصحان می کوشند که مونولوگ خود را دیالوگ جلوه دهند. جملاتی نظیر:((نظر شما برای خودت محترم اما اشتباه می کنی.))  مشکل آفرینند چرا که وجود و شعورطرف دیگر را انکار می کنند.

در این روزگار که تفاوت ادب و بی ادبی٬ فرهنگ و بی فرهنگی گهگاه مانند عنوان این متن به فاصله بین دو حرف بسته است٬ اندرز من به شما آنکه از اندرز دادن بپرهیزید چرا که هیچ کس درست نمی داند که درست کدام است و نادرست چیست.

__________________________________

 

Charles-Henri de Fouchecour .1

مشخصات کتاب دوفوشه کور از این قرار است: دوفوشه کور٬ شارل-هانری.اخلاقیات. محمد علی امیرمعزی٬ عبدالمحمد روحبخشان. مرکز نشر دانشگاهی و انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران. تهران. چ اول.1377

2 .سمت راست، ستون پیدا  و  پنهان، هفتمین مطلب.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.