اولیس

یادداشتهای ددالوس از کابوسی که می کوشد از آن بیدار شود.

چسناله

گاهی تنهایی غلیظ می شود و چگال. آنچنان چگال که می شود با دست گرفتش یا با کارد بریدش. با صدهزار مردمی… با تک تکشان می نشینی و شادی. رسم قدیمت است که رنگ رخساره خبر از سر درون ندهد. بعله آقا بعله… اما ترکیده ای
.بروز نمی دهی. کتابها آدمها آهنگها فیلمها رفقای قدیمند که پنداری فراموشت کرده اند
سنگی سرگردانی که دور از مدار هر جاذبه ای در تهی میان کهکشان می گذری.
آدمها را تک تک می بینی و خوشی: رند را که انبانش هرگز تهی نبوده حتی در این پاییز برگ ریز…. همدرست را که یک تنه بارتحصیلت را بر دوش می کشد: مان بزرگ : اطلس…  یاری کهن به خانه بخت رفته که رسما به جای من ددالوس است در زندگی اجتماعی…. معلمت که اگر نباشد لبخندش __ نه که سرخیش از خنده_
تنهایی را دیگر نتوانی برید از بس که سخت می شود…..هست همه اینها اما دلت لک زده برای جمع. بی خیال و خندان مست رقصان…..می ترسی بمیری نه با مرگ که با فراموش شدن گم شدن. با سر خوردن از حاشیه جهان به آن سو. چون چتری که پس از باران زیر آفتاب بشسته روی کنج ماشینی با
__: خداحافظ
__:خداحافظ
فراموش شود. یا چون بازمانده طعم کلوچه ای که چای آلبالو بشویدش….
___________________________________________________________
ددالوس شخصا اعتراف می کند که از چسناله هایی که خواندید شکم روش گرفته
اما گاهی نفس نمی رود فرو…… ببخشیدش.

به تماشاي معاشقه كلاغها

قولي است مشهور كه در جامعه‌اي قانونمدار ، دموكراتيك و مدرن ، امر اجتماعي مختص ساحت عمومي و امر خصوصي نيز منحصر به ساحت خصوصي افراد است.

اما كافكا در محاكمه نشان مي‌دهد كه در جامعه‌اي قانونمدار و مدرن ، چگونه فرديت انسان‌ها (شهروندان) در دستان دستگاهي هولناك فرو مي‌ريزد و امر عمومي منحصر به ساحت خصوصي چند شهروند عاليرتبه نامرئي اما همه جا حاضر مي‌شود. آنچنانكه امر خصوصي تك تك شهروندان به ساحتي عمومي تبديل مي‌شود كه همه كس از وكيل و عمو و كارخانه‌دار  و كشيش گرفته تا نويسنده و راوي داستان به آن وارد مي‌شوند.

يكي از شگردهاي كافكا كه دكتر در حقوق بود براي تصوير چنين جامعه‌اي ابهام است. در محاكمه ابهام بيش از آنكه شگردي ادبي باشد تردستيي حقوقي است. او از اين طريق منطق معمولي قضا را برهم مي‌زند.

كافكا دست خواننده‌ي خود را مي‌گيرد و او را پا به پاي ژوزف كا. به نه توي نمناكي از رابطه‌‌هاي كثيف و حقير و پر از مسكنت اداري و عاطفي مي‌برد تا از اين ميان به كشف جامعه‌اي هراس انگيز برخيزد و در نهايت دريابد كه هيچ كس هيچ چيز در هيچ باب نمي‌داند.

جامعه ژوزف كا. سه بخش مهم دارد :‌ اداره ، قضا و زنان . از فصل نخست داستان دانسته مي‌شود كه كا پيش از صبح سي‌امين سالگرد تولدش مشاور ارشد بانكي آبرومند بوده است كه شب هايش را با همكارانش به گردش مي‌رفته ، سپس سري به نوشگاهي مي‌زده و در كنار آقاياني پا به سن گذاشته تا ساعت 11 شب از هوشياري خود مي‌كاسته ، هفته‌اي يكبار هم به ديدن دختري به نام الزا مي‌رفته است. زندگي روزمره‌ي بي‌مزه‌ي اداري يك پسر بچه‌ي خوب كه در حد اعتدال از زندگی بهره مي‌برد. اما ناگهان دستگاهي غول‌آسا و تاكنون ناديده و از آن پس نيز همچنان نامرئي ، به قاطعيت دشنه‌ جلادان بر زندگي او فرود مي آيد : «بي شك كسي به ژوزف تهمت زده بود. زيرا بي آنكه خطايي از او سر زده باشد يك روز صبح بازداشت شد.» (ص13)

اين دستگاه پچيده‌ بوروكراتيك كه از قضات دون پايه ، قضات بلند پايه كه كسي آنها را نديده است بازپرسان و ضابطان قضايي، دبيرخانه ها، كارمندان آنها، مستخدمان  وزنان مستخدمان ، دختر بچه‌ها ، نقاشاني كه شغل خود را از پدرشان به ارث مي برند و قواعدي را نسل اندر نسل مي‌آموزند و تنها به فرزندان خود مي‌آموزانند، كه هيچكس هيچ چيز از آن نمي‌داند چنان رموز آييني باستاني‌ كه كمينه‌ عبادتش قرباني انسان است، تشكيل شده است.

تردستي حقوقي كافكا در همان نخستين صفحات رخ مي‌نمايد : «شما بازداشتيد، اجازه نداريد جايي برويد» كا گفت : «اينطور به نظر مي‌رسد .» و پرسيد : «به چه دليل ؟» -« ما اجازه نداريم در اينباره چيزي به شما بگوييم. به اتاقتان برگرديد و منتظر بمانيد. دادرسي شروع شده است و شما به موقع از همه چيز مطلع خواهيد شد.» (ص15)

كا. در تمام داستان آزادانه هر جا كه مي‌خواهد مي رود و هرچه مي خواهد مي گويد. حتي به فكر اصلاح دستگاه قضايي مي‌افتد . اما در عين حال بازداشت است. قرار است به موقع از همه چيز مطلع شود اما تمام داستان شرح مساعي اوست در آرزوي كشف نكته‌اي هر چند ناچيز از دادرسي خود. همه چيز البته براساس قانون پيش بيني شده است و پيش مي‌رود. قانوني كه در تمثيل آخر كتاب ساختماني است كه درباني گردن كلفت بر در آن ايستاده و هيچ كس را به درون راه نمي‌دهد. تنها فروغي از لاي در به بيرون مي‌تابد. كا. صادقانه مي گويد كه اين قانون را نميُ‌شناسد و تاكيد مي‌كند بي‌گناه است. اما شبهه نگهبان همه چیز را به هم    می ریزد:«این خودش قبول دارد قانون را نمی شناسد ولی در عین حالادعا می کند بی گناه است.»(ص16) هرچند اين قانون ناشناخته بر همه چيز حاكم است تنها چيزي كه مي‌تواند كا. را نجات دهد  روابط خصوصي با قضات است.

دادگاه نيز همين گونه بي‌منطق و مبهم است. كا آزادانه به آنجا مي‌رود . خطابه‌اي مفصل در حقارت كارمندان قضايي و قضات در حضور شمار زيادي از مستمعان ايراد مي‌كند. در همان حين اتفاقي خلاف عفت در دادگاه مي‌افتد و حضار راه را بر كا كه مي‌خواهد مرد گستاخ را ادب كند مي‌گيرند. قهر مي‌كند و مي‌رود.

دادگاه علني است ؟ نه ، نيست. تمام مستمعان که به دو دسته‌ي هوادار و مخالف كا. تقسيم مي‌شدند كارمندان دادگاهند. دادگاه علني نيست. بعدها مي فهميم قاضي اين دادگاه به جاي كتاب‌هاي قانون داستانهاي سخيف مي‌خواند.

اما قضات كه در سلسله مراتبي بي‌شمار و سرسام آور ٬خود نيز حيران مانده‌اند به دو دسته‌ي كلي تقسيم مي‌شوند : قضات دون پایه و قضات عالي.

با اينكه قضات عالي، دادگاه ايشان و وكلاي عالي مدبر نهايي‌اند كسي آنها را نديده و نخواهد ديد.

حضور فراگير آنها نامرئي است. پرونده‌ها نزد قضات دون و كارمندان حقير از مرجعي نامعلوم حتي بر خود آنها احاله مي‌شود و سپس از دست ايشان نزد مراجعي نامعلوم (حتي بر خود آنها) فرستاده مي‌شود.

عاقبت كا. نزد نقاشي مسكين مي‌رود كه معتمد دادگاه است و پرتره قضات را مي‌كشد. او بيش از هركس از دستگاه قضايي مي‌داند. نقاش براي نجات كا. سه راه پيشنهاد مي‌كند : تبرئه واقعي ٬ تبرئه صوري٬  تعويق . در زمينه‌ي تبرئه واقعي هيچ كس نمي‌تواند اعمال نفوذ كند. تنها بي‌گناهي متهم تعيين كننده است. چرا كه در قانون آمده فرد بي‌گناه تبرئه مي‌شود. اما قيد نشده كه قضات تاثيرپذيرند.  نقاش عكس آن را تجربه كرده است و هيچ وقت هم به تبرئه واقعي برنخورده است. تبرئه صوري آن است كه كسي [در اينجا نقاش] تائيديه‌ مبني بر بي‌گناهي متهم مي‌نويسد . نقاش متن اين تائيديه را از پدرش به ارث برده، متني كه خدشه ناپذير و حتمي است.

سپس دوره مي‌افتد و از قضات امضا جمع مي‌كند. قاضي تأئيديه‌ بيگناهي را باور مي‌كند اما حكم تبرئيه‌ واقعي را صادر نمي‌كند. چرا كه قضات دون پايه حق ندارند كسي را تبرئه واقعي كنند و قضات عالي را كسي نديده است. نتيجه آن است كه متهم از قيد اتهام آزاد مي‌شود اما هميشه در معرض آن است . به محض آنكه فرمان از بالا برسد دوباره اتهام به جريان مي‌افتد. تعويق هم آن است كه دانسته محاكمه را سالها به تاخير بياندازند.

كا. مي‌فهمد مجرم است چرا كه متهم است و اتهام جرم او است.

سپس براي بركنار كردن وكيلي كه يك سالي است مشغول نوشتن عريضه نخست است كه به اظهار خود وكيل احتمالا خوانده نخواهد شد به ديدن وي مي‌رود. آنجا كافكا استادانه سرنوشت محتوم را به كا. نشان مي‌دهد.

بلوك ، بازرگاني مفلوك ، موكل 20 ساله‌ وكيل كا. است. پس از 5 سالي كه از آغاز محاكمه‌اش مي‌گذرد نزد وكيل آمده تا اطلاعاتي به دست آورد : وكيل او را پس از سه شب مي‌پذيرد. از مستخدمه خود رفتار او را در سه شب گذشته مي‌پرسد. در فهم و دركش شك مي‌كند ، تحقيرش مي‌كند، به  دست و پا بوسي‌اش مي‌اندازد و عاقبت مي گويد که قاضي سوم راضي نبود، از شنيدن اسم بلوك چهره‌اش را در هم كشيد . كا. به آن ناگفتي پي مي‌برد : انسان دون انسان.

كا. همه چيز را پذيرفته و در شب سي و يكمين سالگرد تولدش دو جلاد به سراغش مي‌آيند. كا آنها را با خود به بيرون شهر روبروي معدن سنگي مي‌برد . يكي از دو جلاد پس از تعارفات تهوع آور بالا تنه‌ي كا را عريان مي‌كند. تنه‌اش را به تخته سنگي تكيه مي‌دهد. سرش را بر سنگي قرار مي دهد :

«نگاهش به آخرين طبقه‌ي خانه‌اي افتاد كه در مجاورت معدن سنگ قرار داشت . آن بالا دو لنگه‌ي پنجره‌اي مثل نوري كه بدرخشد از هم باز شد؛ انساني، ضعيف و لاغر، در آن دوردست و بلندي ، به يك تكان كاملاً به جلو خم شد و دست ها را هرچه بيشتر از هم باز كرد. چه كسي بود؟ يك دوست؟ انساني شريف؟ كسي كه سر همدلي داشت به كسي كه مي خواست ياري كند؟ تنها يك نفر؟ همه بودند؛ هنوز كمكي يافت مي‌شد؛ هنوز حرفي كه از ياد رفته بود؟ به يقين حرفي وجود داشت. منطق به راستي تزلزل ناپذير است، اما در برابر انساني كه مي خواهد زندگي كند ، تاب مقاومت ندارد . قاضي‌اي كه او هرگز نديده بود كجا بود؟ آن دادگاه عالي كه او هرگز به آن راه نيافت كجا بود؟ دست ها را بلند كرد ، انگشت‌ها را از هم گشود. اما دست‌هاي يكي از آقايان بر گلوي كا نشست و در آن حال ديگري كارد را تا عمق قلب او فرو كرد و آن  جا دوبار چرخاند. كا با چشمان بي‌فروغ هنوز مي ديد كه آقايان نزديك چهره‌اش ، گونه به گونه‌ي هم، پايان كار را نظاره مي‌كنند. گفت : «مثل سگ!» چنان مي نمود كه انگار شرم عمري طولاني‌تر از او را خواهد داشت.»(ص219-220)

كافكا با چيره دستي جامعه داستان خود را محدود به قضا مي‌‌كند. او اندوخته‌هايش را در دانشكده حقوق  در ذهن تميز و تيره خود مي پرورد و عاقبت حقوق و زبان حقوقي را نه تنها به عنوان ابزار كه به مثابه امري دروني شده و تفكيك ناپذير از داستان خود به كار مي‌گيرد تا پيشگويانه جهاني را بسازد كه در آن مدرنيته و مدرنيزم و مواهب آن به هيولايي عظيم مبدل شود كه شرافت و انسانيت شهروندان قوت هر روزه‌اش باشد.

حقوق در داستان وي با طنزي سياه مي‌آميزد و سرانجام به جامه‌ ادبيات در مي‌آيد. داستاني مي‌آفريند كه اينك تصور جهان بي‌آن ممكن نيست.

اما شايد روزي برسد كه محاكمه كافكا نه بيان استادانه‌ روزمرگي ساكنان زمين كه كابوس‌هاي ذهني پريشان به حساب آيد كه در گذشته هاي دور از توانايي ادبي خود بهره گرفته است تا داستاني طنز آميز و فانتزي بنويسد.

مشخصات منبع این نوشته (کافکا،فرانتس .محاکمه.علی اصغر حداد. نشر ماهی، چاپ نخست، تهران، 1387)است. تمام ارجاعات پس از نقل قول ها در متن آمده.

مكاشفات

زير نويس سريال (پي دار) هاي تلويزيون حاج عزت:

گفتار: امشب قرمه سبزي درست كن. مي خوام بيام امشب حسابي قرمه سبزي بخورم. دلم واسه بوي قرمه سبزي لك زده

زير نويس: چند وقته شب پيشت نموندم. زده بالا.برو حموم تر تميز كن. اون سياهه رو بپوش. من يه غذايي ميگيرم سر راه وقتمون تلف نشه كه داره از چشام مي زنه بيرون.  

هيچ كس نرفته‌است.

Comme si nous nous trouvions a la veille d’une improbable

 catastrophe au lendemain d’une impossible fete……                                               

  Alain Joufroy*

 

ددالوس به تماشاي نمايش كسي مارا به شام دعوت نمي‌كند رفت و آن را پسنديد. پس مي‌نويسد:

سالها پيش آقايي معلم انشاي ما يود به نام خمسي. آقاي خمسي هر هفته همه انشاها را جمع مي‌كردوهفته بعد درباب همه آنها بحث مي‌كرد. اين آقا يك بار موضوع انشايي داد و من هم درباره دو دزد نوشتم . آقاي خمسي هفته بعد آمد وگفت:”يكي از بچه‌ها داستان دو دزد را نوشته به نامهاي آلبرت و رابرت. آقا جانمگر ما خودمان دزد نداريم كه مي‌روي سراغ فرنگي‌ها؟” آن وقتها نمي‌دانستم كه اريك لوهان نام مستعار آريل دورفمان است.نمي‌دانستم كه دورفمان- لوهان مكان داستانش را از شيلي سرزمين مادريش به يونان سرزمين مادري كسان ديگري دگرگون كرده است تا بتواند آن را در سرزمين مادري خودش و نه سرزمين مادري كسان ديگر منتشر كند. نمي‌دانستم كه مي‌خواسته اول كتابش را به دانماركي آلماني يا فرانسه     ((بنويسد)) و آن را بعد به زبان مادريش اسپانيايي ((ترجمه))  كند.    

آن وقتها نمي‌دانستم كتابي از نويسنده‌ايي عرب به نام ممدوح بن عاطل ابونزال به فارسي ((ترجمه)) شده كه نويسنده‌اش در حقيقت همان مترجم است: ((احمد محمود)) و به سياق داستان نام عوضي طنزآميزي را براي خود برگزيده و مقدمه‌ايي شاهكار :( (نويسنده كيست؟)) بدان افزوده.                                           

مي‌دانيد كه اتفاقهاي اين دو رمان و نمايشنامه كسي… نه در شيلي نه در ايران كه تنها در يونان، عراق و كشوري آلماني زبان مي‌افتد.                                                        

الآن هم نمي دانم آقاي رضا سعيدي چرا آدمهايش و جاي نمايشنامه‌اش را عوض كرده است. بر من هم مثل شما و آقاي رضا سعيدي  البته واضح و مبرهن است كه در خانواده‌هاي ايراني هيچ وقت اتفاقات مسخره نمي‌افتد و اساسا” ايراني‌ها نه آدمهاي مسخره‌اي اند نه استعدادي در مسخره كردن دارند.     

كاري كه آقاي رضاسعيدي مي‌كند اين است كه به ما نشان مي‌دهد كه مردمان در كشوري آلماني زبان چه نابخردانه حرف مي زنند: “ديدم تلفن زنگ مي‌زنه.”    

“ديدي؟ آخه مگه ميشه ديد تلفن زنگ بزنه؟” 

همچنين به ما نشان مي‌دهد كه مردمان در كشوري آلماني زبان هيچ وقت منظور خاصي ندارند. همچنين به ما نشان مي‌دهد كه اگر در خانه دوستي باز باشد، مردمان در كشوري آلماني زبان به مهماني دعوت نشده مي‌روند و هيچ كس تعجب نمي‌كند ، نياكان همديگر را در مقابل چشمان باز ماندگان به ترقص وا مي‌دارند و مرغ مي‌خورند و تلفن را جواب نمي‌دهند. پست چي هايشان همه نامه‌ها را باز مي‌كنند و فقط عاشقانه‌ها را مي‌خوانند. اساسا” آلماني زبانها درست بر خلاف ايراني‌ها سيل كه به خانه‌شان مي‌رسد پاچه‌ها را بالا مي‌زنند پاهايشان را روي ميز دراز مي‌كنند تا خيس نشوندو بعد غرق مي‌شوند و اخبار آمار كشته شدگان سيل را اعلام مي‌كند سپس شنوندگانش را به شنيدن موسيقي كلاسيك دعوت مي‌كند مثلا” سمفوني به ياد لنين يا همان سال 1917 شوستاكويچ.   

حق مي‌دهم احتمالا” از متن ددالوس چيزي دستگيرتان نشده است. پس به تماشاي شام آخر رضا سعيدي برويد. همان اول كار پاكتي به شما مي‌دهند كه اگر بازش كنيد يادداشتي بدين مضمون مي‌بينيد خطاب به خودتان: ((همه رفتن فقط شما مانده‌اييد.))

اما رضا سعيدي يا مي‌داند و چون مي‌خواهد نمايشنامه اش را به زبا ن مادريش در سرزمين مادريش اجرا كند اينچنين مي‌گويد يا نمي‌داند كه هيچ كس نرفته‌است همه مانده‌ايم و آب در خوابگهمان افتاده و همچنان خوابيم يا مي‌خنديم يا پاچه‌هايمان را بالا مي‌زنيم. و نزديك است كه در اخبار تعداد غريقان  كشوري آلماني زبان را شصت و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و سه ببخشيد چهار ببخشيد پنج ، شش، هفت، ببخشيد هشت ، نه اصلا” هفتاد ميليون اعلام كند بعد شنوندگانش را به شنيدن يك قطعه موسيقي دعوت كند. مثلا” ورزشكاراندلاوران…   

من هم نمي‌دانستم اولش.. .

متن و اجرا خوب بود. 

بازي گران نقش اول زن و مرد فوق‌العاده بودند.

ددالوس به گروه آماتور و آقاي رضا سعيدي تبريك عرض مي‌كند. 

*:چنان بود كه گفتي در آستانه فاجعه‌اي نا محتمل ايستاده‌ايم. در فرداي ضيافتي نا ممكن…

از پوست انداختن فوئنتس برگردان عبداله كوثري