خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 انسان با کشتن زندگی می کند٬ و نوعی حس گناه با این عمل همراه است. … حیواناتی که من کشته ام  نیز باید به بقا ادامه دهند. …تا آنجا که از زندگی بیشه نشینان و رابطه بومیان امریکا با بوفالو اطلاع داریم٬ این رابطه بر احترام استوار است.  جوزف کمبل.

 

 

کاین برکه جایگاه فساد است و نام اوست / بنگاه فسق و جای زنا٬ مرکز شقا

دار فریب و خانه جور و سرای کفر / بنگاه جهل و حوزه کذب و در ریا

این ابیات ظاهرا» باید در وصف یک جای خیلی خیلی بدی باشد مثل کارتاژ باستان یا آمستردام امروز.  اما اینها از آخرین ابیات قصیده غوکنامه ملک الشعرای بهار است. بر پیشانی این قصیده نوشته اند: (( این قصیده را بهار در تابستان سال 1310 در هجو و مذمت غوکهایی سروده است که استخر خانه اش را مامن ساخته بودند. در اقتفای قصیده لبیبی است و بیتی از آن را تضمین فرموده است.)) آن ابیات توصیف برکه غوکان است. قصیده این گونه آغاز می شود:

بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا / خامش٬ گرت هزار عروسی ست٬ ور عزا

ای دیو زشت روی٬ رخ زشت را بشوی / ورنه در آب جوی مزن دست و پا

آن غوک سبزپوش بر آن برگ پیلگوش / جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما

چون زاهدی عنود٬ به سجاده کبود / بر کرده از سجود٬ سر و روی با خدا.

ملک سپس نزدیک سی بیت در باب غوک از دیدگاه جانورشناسی می سراید. در این بین حتی قورباغه بی نوا را روانکاوی نیز می کند:

زان پس مراد و بویه جفت آیدت بلی / اشکم چو گشت سیر٬ دگرکون شود هوا

و حتی  حسد را در نهاد قورباغه می یابد:

زان پس حسد بری چو ببینی که غوک نر / بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا

…تدبیرها کنی و به خود شکلها دهی/تا آیدت به چنگ یکی غوک خوش لقا

بهار پس از مقایسه بشر و قورباغه٬ در انتهای این پنجاه بیتی که در مذمت غوکان در کمال فصاحت و فخامت و سلاست سروده آرزو می کند که ای کاش غوک لعین را روا یا ناروا زیر پا فکند. ملک طبیعت را دوست داشت: باغبان و عشق باز (کفترباز) بود. اما استعمال زنا٬ حسد٬ کفر٬ شقاوت و  فسق در وصف موجودی که عکسش را می بینید٬ اندکی بی انصافی است.

 

frog

 

پلوتارک  در باب تفاوت رشک و نفرت پس از آن که بر خلاف بهار  مدعی می شود  که رشک را تنها می توان در نهاد آدمی یافت٬ نمونه هایی  را از نفرت آدمیان از جانوران می آورد:

(( مغان پارسی موشها را می کشتند چرا که خودشان از آنها متنفر بودند٬ و (گمان می کردند که)

ایزدشان از این جانور متنفر است.))

کهنترین نمونه ای که از جانورکشی ایرانیان در اروپا ثبت شده است به تواریخ هرودوت بازمی گردد. در تفاوت میان کاهنان مصری و مغان ایرانی می نویسد که مصریان از کشتن آفریدگان  جز آنچه برای قربانی است شدیدا» پرهیز می کنند، در حالی که مغان جز آدمی زاد و سگ٬ هر آفریده دیگر را با دستان خود می کشند. منظور ازهر آفریده دیگرموجوداتی اند موسوم به خرفستر Av.Xrafstra .  پلوتارک نیز در تشخیص مناسبت این دشمنی خطا می کند. ایرانیان شماری از جانوران را آفریده اهریمن می دانستند. جهان در دیدگاه ایشان آوردگاه نیک و بد بود، در نتیجه خرفسترکشی در نظرشان جنبه ای از نبرد کیهانی و نیز فریضه ای دینی بود.

از گایثیاس تا همین اواخردر  بیشتر سفرنامه های فرنگیان٬ اشاراتی به جشن بزرگی به همین منظور آمده است. آنها حیرت زده می گویند در روزی خاص (جشن آرمیتی٬ احتمالا» اسفندگان) ایرانیان همگی بیرون می آیند و قتل عامی راه می اندازند. قربانیان خشم ایرانیان٬ کرپوک٬ چلپاسه٬ یزمجه٬ غوک و مار است.

در ارداویرافنامه فصل شصت می خوانیم که روان مردی را در دیگی کرده اند و می پزند. پای راستش از پختن معاف  است. علت: (( با میل به شهوت و با بدی به سوی زن شوهردار بسیار رفت.  همه تن او بزهکار بود و با آن پای راست٬ وزغ و مور و و مار و گزدم و دیگر خرفستران را بسیار زد و کشت و نابود کرد.))

 دوستم زیتون از جدلی حیرت انگیز که میان او و یه بنده خدایی در گرفته بود می گفت. موضوع جدل اشرفیت انسان بود. در نقل قولهای غیر مستقیم  حریفش٬ آمیخته ای از رشک٬ نفرت و نوعی احساس رقابت نسبت به دیگر موجودات به ویژه جانوران هویدا بود. از آن نوع احساساتی که کودکان نسبت به خواهران و برادران خود در خردسالی دارند. یا آن گونه که فروید مثلا» در باب عقده ادیپ می گوید نسبت به والد همجنسشان.

تصویر سگ مفلوک و گری که آزارش تفریح کودکان است هنوز در بیشتر روستاهای این صفحات دیده می شود همچنان که اعلان گوسفند با قصاب در حالیکه زیر آن نوشته اند زنده بی آنکه مشخص شود زنده اشاره به قصاب است یا گوسفند و نیز پلاکهای خونین اتومبیلهای جدید از  سرسختی انسان آریایی شهرنشین در جانورآزاری حکایت می کند. شکار نیز هنوز از تفریحات  روستایی و شهرنشین است. حاج آقایی چند روز پیش سر کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از اینکه بنده خداهایی اسم حشره ای را برای فرزندانشان می گزینند ابراز شگفتی کرده بود. به بیان خودش تعجبم. مرادش البته پروانه بود.  از هرودوت تا بتی محمودی از این قتل عام شگفت زده بوده اند.

شخصا» پدری را دیدم که کودکش را در عاشورای چند سال پیش کول گرفته بود تا کاکل زری بهتر بتواند صحنه قربانی کردن یک نفر شتر را ببیند. گویا از معدود مواردی که تمام خرده فرهنگهای این مرز پرگهر سر آن توافق دارند همین خشونت است. به موجب  یکی از مصوبات سال 1324 مجلس شورای ملی کسانی که پرندگان یا دامهای زنده را آویزان حمل کنند یا به طور آویزان نگاهدارند به دو تا پنج روز حبس و ده تا پنجاه ریال جریمه محکوم می شدند. بوده اند البته ایرانیانی چون زردشت٬ مانی و هدایت که مخالف حیوان آزاری باشند. دو تای آخر گوشت نمی خوردند.

این گونه نفرت عنان گسیخته ممکن است از حیطه حیوانات به جاهای دیگری بکشد. بیشتر دشنام های فارسی بر سه محور استوارند: اشرفیت انسان بر حیوانات٬ برتری های قومی-نژادی و تبعیضات جنسی. تقسیم جهان به ما و آنها و نه ما و شما٬ نشاندهنده کراهت مقسم است از یافتن راه حلهای نه چندان نهایی و نشان جمود ذهن و نوزاذ مرگی اندیشه اش است. کسانی جهان را به انسان و طبیعت٬ مردم را به ما و آنها٬ جنس موافق و مخالف تقسیم می کنند. گهگاه این تقسیم بندی ها در هم تداخل می کنند. حبیب اله نوبخت مبدع فیلزفی فازلیسم٬ جدا» حیوانات و گیاهان را به نژادهای آریایی و سامی تقسیم می کرد: ((  دودمان شیر و عقاب و اسب در حسن ترکیب و در صفات تکبر و غرور و جنگجویی که گونه های دیگری هستند با دودمان تویتونی (نورد) و گرمنی و انگلیسی و پارسی (هخامنشی) متفق و متحد می باشند. … نبات آریر(آریایی) و حیوان آریر و انسان آریر در کلیه صفات روح و در کلیه صفات جسم یعنی در نظم نژادی با یکدیگرمتحد و یگانه اند. …. البته خر را که یک حیوان سامی است دیده اید که چگونه لنج و لوچه خود را بهنگام نهیق از هم می گشاید  و تمام بدن او در این هنگام حرکت می کند.)) پذیرفتن جهان و مردمان چونان موجوداتی برابر و دارای حق بی هیچ احساسی از نفرت یا عشق از  پیش شرطهای مدنیت است.

پدرم از عشق من به جانوران به نوع دوستی تعبیر می کند. جمله ستون کناری این وبلاگ از جویس با تغییری در باره من صادق خواهد بود: کابوس تاریخی است که زندگی من در آن می گذرد. بیش از یک دهه است که کابوس همدم شبهای من است، در نتیجه خوابی آرام و بی رویا برای من در حکم کیمیاست. وقتی در اواخر مهرماه علاوه بر کابوس باید وزوز شبانه پشه ها را تحمل کنم آرزو می کنم ای کاش این عشق کلاسیک دو طرفه بود نه مصداق این بیت حافظ:

تو را می بینم دردم زیادت می شود هر دم

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

 _________________________________________

نقل قول ابتدای متن از قدرت اسطوره حوزف کمبل ترجمه عباس مخبر نشر مرکز٬

ابیات بهار از مرغ سحر٬ منتخب اشعار ملک الشعرای بهارا نتشارات سخن٬

متون مربوط به یونان و روم باستان از کتاب زیر:

The Tradition of The Magi by Albert de Jong

ترجمه ارداویراف نامه از متن ژینیو با برگردان فارسی دکتر ژاله آموزگار٬

 

نوشته نوبخت از فلسفه فازلیسم فیلزفی حبیب اله نوبخت چاپ روزنامه پارتیزان سال 1323 گرفته شده است.

اگر به نشانی دقیق تری احتیاج دارید به آدرس سمت راست این صفحه ایمیل بزنید.

                                                                                                                                                                                                                                                                                           برجمال تو چنان  صورت چین حیران شد

 که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند. حافظ

 

سابقه دیوار نویسی به پیش از اختراع دیوار می رسد. نئاندرتالها بر دیواره غارهایی که مسکن مهرشان در نتیجه ضامن بقای خودشان و نسلشان بود، نقاشی می کردند. احتمالا» مخاطب این دیوار نویسیها نیروهای مرموز و نادیده فراطبیعی بوده اند.

قرنها بعد و پس از اختراع خط، کتیبه ابداع می شود. مهمترین و معروفترین کتیبه ایرانی کتیبه بیستون است. حتی تا آن زمان مخاطب اصلی دیوار نویسی همان نیروها بودند. بیستون یعنی جایگاه خدایان. ارتفاع این کتیبه از سطح زمین نیز  موید این نظر است. هرچند لابد هستند وطنشیفتگانی که ارتفاع کتیبه را برهان قاطعی بر بلندی حیرت آور انسان آریایی بدانند یا تیزچشمی شگفت افزای نیاکان عالیجاهمان. هر یک از این دو موهبت طبیعی در اختلاط با تازی و ترک لابد از کفمان رفته. داریوش البته سه دسته مخاطب را در نظر داشته: خدایان، مردمان، آیندگان.

ارتفاع هیجان انگیز و کتیبه وسوسه کننده، یک نظامی انگلیسی را بر آن داشت تا از دیواره کوه آویزان شود و متن کتیبه را رونویسی کند. او تقریبا» همزمان با گروتفند رمز خط میخی را گشود. نام این افسر جدا از این، در جای دیگری نیز ضبط شده است: هنری راولینسون بر دروازه ملل تخت جمشید نامش را به یادگار حک کرده است. مخاطبش لابد دل خودش بوده.

بشر هنوز سرسختانه به دیوارنویسی وفادار مانده است.  با گسترش شهرها مخاطبان دیوار نویسی نیز گسترده شدند. چند کوچه آنطرفتر از اینجا، روی دیواری نوشته اند: تولدت مبارک. زمانی نیز روی دیواره دور برگردان نمایشگاه در بزرگراه چمران کسی نوشته بود: تیرداد نرو. یادگارهای عشق های جوانی یا سفرهای مجردی را در همه جا میتوان دید. در جنگلهای مدوبن چالوس، اون نوک کوه روی درختی با میخ نوشته اند: شهره دوست دارم.

تولدت مبارک و تیرداد نرو مخاطبی خاص دارند. اینکه روی دیوارهای شهر نوشته شده اند به سه  سبب بوده احتمالا» : یا مخاطب موبایلش را جواب نمی داده یا نویسنده می خواسته مخاطبش را غافلگیر کند یا هر دو. دیدن چنین جملاتی بر چنین جاهایی احتمالا» احساسات مخاطب خاصش را تحریک می کند. سینه دیواری که نام ما بر آن آمده یا روز پیدایشمان را تبریک می گوید هم نشاندهنده خلاقیت وهم ارادت نویسنده به ما است. شهره مذکور احتمالا» در آن ارتفاعات حضور نداشته. اگر بود کارهای مهمتری داشتند حتما»، تا ثبت عشق بر تنه توسکا. شهره جان یحتمل هیچگاه ابراز عشق خاطرخواهش را نخواهد دید. تا بله بگوید و هفت شب و هفت روز عروسی بگیرند و مادرزن سلام بروند از پاتختی، درخت مسکین را یا قاچاقچیان فرستاده اند توی شمینه ویلاها یا  آنقدر قد کشیده که شهره بدون چشم مسلح نمی تواند یادگار عشق آقاش را ببیند. بیماری  طبیعت ستیزی (وندالیسم) در این صفحات اپیدمیک است ظاهرا».

گهگاه دیوارها حاملان پیامهای محبت آمیز نیستند. چند کوچه ای آن طرفتر از تولدت مبارک، بر دیوار عباراتی نوشته شده است که بازگفتنش چندان مناسب نیست. حالا که اصرار می فرمایید میگویم: …….. پدر……. کله…..مال مردم خور……… … …. … دزد…. یکی از این چند نقطه ها نام خانوادگی کسی است. نویسنده به آن آقا می گوید که عصبانی است و به دیگران هم که آن آقا را می شناسند می گوید که همسایه آنها عجب آدمی است. یک بار نیز اتومبیلی را دیدم که با رنگ عباراتی مختوم به کش خطاب به آدم ناموس دزدی که لابد مالک خودرو بود بر آن نوشته بودند. طفلک رسواییش را دست کم تا صافکاری در شهر جار زد.

اینها نمونه هایی اند از پیامهای افراد به افراد. اما نویسندگان و مخاطبان همیشه افراد معمولی نیستند. زیر پل میرداماد تا چندی پیش تهدیداتی خطاب به بدحجابان به چشم می خورد. شیرین عبادی چندی پیش خاطره ای تعریف کرد. گفت که بر دیوار خانه و دفترش که یک جا هستند کلمات اجوزه امریکایی دیده می شده است. آگاهیهای ضمنی که از املای این عبارت به دست می آید هم فرح افزاست هم هراس انگیز. چند بار از برنده جایزه صلح نوبل خواستند دیوار خانه اش را که معمولا» پذیرای خبرنگاران خارجی است پاک کند. آه آبرو آبرو. عبادی می گوید هرکس که دیوار را  آلوده است خودش بپالاید. دمدمه های نوروز شهرداری دیوار را می شورد. نویسندگان این تهدیدات، همه جا حاضران غایب از نظری اند که دیوار را جای مناسبی یافته اند. هر چند تفکراتشان چندان با نیاکان نئاندرتالشان تفاوتی ندارد اما بر خلاف دیوار نویسی نئاندرتالی، نه مخاطبان که نویسندگان گویا از عالم غیب اند.  ظاهرا» هرچه که هر که بر دیوار می نویسد خود به خود اثبات شده است چون بر دیوار نوشته شده است.

اما هر رفتی یک آمدی دارد. دیوار نویسی با آن الف مثل دم میم  آویزان شاه مهمترین تصویر زیبایی شناختی از انقلاب اسلامی است. دیوارهای سفید شده شهر، این روزها نیز همان حرفها را تکرار می کنند. نویسندگان گمنام این نوشته ها معمولا» چند مخاطب دارند. اونا، مردم و دوستان. گذرندگان با دیدن این نوشته ها پیش خود فکر خواهند کرد آها پس که اینطور.  نویسندگان ضمنا» می خواهند بگویند از داغ و درفش نمی ترسند یا فکر می کنند که نمی ترسند و می خواهند این شجاعت را به دیگران تسری بدهند در همان حال که به اونا بگویند که مردمان دیگری نیز هستند در این خاک. سفیدکنندگان دیوار نیز می گویند: خیر، نیستید. این دیوارنویسی و دوغاب مالی جلوه دیگری است از کارزار خرده فرهنگها در ایران. یک طرف می گوید مرا ببین و طرف دیگر می گوید نمی بینم تا مثل من نشوی. این هم نوعی است از مکالمه خرده فرهنکها. 

 از جمله کارکردهای دیوار تقسیم یک فضا به دو فضا است. اندرونی و بیرونی. این اتاق و آن اتاق. اینگونه دیوار نویسیها جامعه را  تقسیم می کند در همان حالی که نشت اندرونی است به بیرونی. حرفهایی که پیش از این در آن سوی دیوار، در اندرون گفته می شد حالیا بر دیوار، در کوچه در معرض دید همه اند. 

هرچند امکانات ارتباطی افسار گسیخته گسترده شده است اما در فضای مجازی تتمه دیوار نویسی را می توان دید. فضای اصلی در چهره نامه (فیس بوک) wall نامیده می شود.

ناپلئون کبیر تازه از قیلوله برخاسته، ملبس به پیژاما و عبای شتری به ایوان می آید. مارش نظامی پخش می شود. از پله ها پایین می آید و از جلوی صف مظنونان می گذرد. رعب در دل گناهکار و بی گناه می افکند.  به دیوار روبه رو اشاره میکند: «کی این دیوارو کثیف کرده؟ » ناپلئون به محتوای کثافتکاری اشاره نمی کند. روی دیوار نوشته اند که ناپلئون خر است.

 داستان «پیر منار مولف دن کیشوت» خورخه لوئیس بورخس شرح مساعی نویسنده ای است خیالی که می خواهد یک بار دیگر دن کیشوت سروانتس را عینا» بنویسد. بورخس مطابق معمول سر به سر خواننده می گذارد : «مقایسه دن کیشوت منار با اثر سروانتس نوعی کشف و شهود است. مثلا» سروانتس می نویسد (دن کیشوت٬ بخش اول٬ فصل نهم) : …حقیقت٬ که مادر او تاریخ است٬ رقیب زمان٬ امانت دار اعمال٬ گواه گذشته٬ سرمشق و شناخت حال و هشدار آینده. این برشماری که در قرن هفدهم به دست سروانتس ((نابغه عامی)) نگاشته شده است٬ مدح بلاغی ناب تاریخ است. در عوض منار می نویسد: …حقیقت٬ که مادراو تاریخ است٬ رقیب زمان٬ امانت دار اعمال٬ گواه گذشته٬ سرمشق و شناخت حال و هشدار آینده. تاریخ مادر حقیقت؛ این عقیده حیرت آور است. منار٬ که هم عصر ویلیام جیمز است تاریخ را نه به عنوان جستجوی واقعیت  که به عنوان منشا آن تعریف می کند. حقیقت تاریخی برای او چیزی نیست که اتفاق افتاده است؛ چیزی است که ما فکر می کنیم اتفاق افتاده است.»کتابخانه بابل٬ کاوه سیدحسینی٬ نشر نیلوفر٬ چ 3 پاییز 1381 ٬ تهران.ص 148

بورخس می گوید بین  زمانه سالهای 1602 و 1918 تفاوت است و یک جمله بسته به این که در چه زمانه و با چه زمینه ای نوشته شود معانی گوناگونی خواهد داشت. پیر منار می کوشد آگاهانهفاصله 1602 تا 1918 را از ذهنش بزداید.

   چندی پیش موضوع برنامه نوبت شمای تلویزیون فارسی الگوی شما در زندگی کیست؟  بود. در پاسخها چند نکته مثبت به چشم می آمد از جمله اینکه کم نبودند کسانی که اعتقادی به الگویی نداشتند که تبعا» نشاندهنده درجه قابل قبولی از بلوغ٬ رشد٬ کمال و خردمندی تعدادی از ما ایرانیان است. اما البته بودند کسانی هم که نه به علل بالا الگویی نداشتند بلکه شخصا» احساس تکلیف کرده بودند که خود الگوی دیگران باشند که نشانه ای آشکار و انکارناپذیر است از خردسالی٬ صغر٬ کمال طلبی کاذب وبی خردی جمعی دیگر از ما که هنوز در گذشته های خیالی قصه های شهسواری سیر می کنیم

کسانی نیز بودند که به سوال برنامه چونان موضوعی برای اندیشیدن نگاه کردند. نکته دیگر این بود که بیننده ای به دیگران تذکر داد که مقداری بین الگو و شخصیت محبوب اختلاف است. حرف حسابی بود که البته به گوش خیلی ها نرفت چرا که لابد نوبت٬ نوبت ایشان بود و نیازی نمی دیدند در این فرصت محدود کسی تعیین تکلیف کند برایشان.

جدا از دو دسته مستقلها و متفکرها در  پاسخهای کسانی که الگوی مشخصی را نام بردند نکاتی برای اندیشه ورزی به چشم می آمد. در مجموع پاسخهای مطروح در تماسهای زنده با برنامه، ای میلهای خوانده شده و نظرات مکتوب در وب سایت، پیامبر اسلام و اهل بیت الگوی شمار بیشتری بودند. مسئله: چگونه معصوم می تواند الگوی کسی باشد که معصوم نیست؟

رتبه دوم از آن دکتر مصدق و کسان دیگری شد از پیروانش. سه تفنگدار اصلاح طلب هم الگوی کسانی اعلام شدند. شخصیتهای ملی قدیمیتر از مصدق هم رول مادل شماری بودند. کلا» امورات ما ایرانیان بی ذکر نام شاهنشاهان هخامنشی و محمد تقی خان امیرکبیر که محال است پیش برود. روزنامه نگاران و روشنفکران و فعالان سیاسی-اجتماعی چون سروش و شادی صدر و شریعتی و دیگران تک و توک هواداری داشتند.

موجودات شگفت انگیزی هم بودند که موجودات شگفت انگیزتری را الگوی خویش خواندند مثل علی دایی٬ الویس٬ آب٬ عیسی٬ پروفسور مورد بحث (دکترمحمود حسابی)٬ ادیسون٬ هری پاتر، بتهون و رقاص مرحوم مایکل جکسون وanishtan .

جدا از معصومیت٬ این دسته از هموطنان گویی در هوای بی زمان نفس می کشند و جدا» بین شخص محبوب و الگو تمایزی قائل نیستند. ما فرزندان زمانه خویشیم و در سرزمینی خاص و در فرهنگی مشخص بار آمده ایم. معقول آن است که اگر هم قرار بر تقلب است از روی دست کسی نگاه کنیم که همان امتحان ما را می گذراند. نیاکان هخامنشی ما و رقاص مرحوم همدرس ما نیستند. آن شادروان شیرین حرکات البته می تواند الگوی کسی چون خردادیان باشد. نگارنده در عالم خیال ممیزی مالیاتی را در یکی از گروههای مالیاتی اداره مالیات تهران تصور می کند که یگانه دوران٬ صاحب دو ریاست ظاهری و باطنی٬ کورش پارسی را الگوی خود می داند. ممیز  مذکور در نخستین گام٬ برتری خویش را به دیگر ممیزان گروهش ثابت می کند و ایشان را تحت فرمان در می آورد و به فتح دیگر گروههای مالیاتی مشغول می شود. اما بر خلاف دیگر پیشینانش که آشوربانی پال٬ بخت النصر٬ سارگن و سناخریب را الگو کرده بودند به مهربانی و مردمی با گروههای مالیاتی رفتار می کند. گروههای دیگر داوطلبانه با او بیعت می کنند تا آنکه کمابیش تمام اداره را مسخر می سازد. در نهایت در نبردی به قصد سرکوب واحد ترابری که چون ماساژتها قومی بیابانگرد اند و دست تعدی به اموال ساکنان یکجانشین اداره دراز کرده اند به زخم قفل فرمانی٬ ناجوانمردانه از پای در می آید. شکی نیست کورش در زمان خود شاهی مدبر٬ خردمند و بزرگوار بود اما الگو دست کم باید با زمانه و شرایط زندگی مقلد مطابقت داشته باشد.    سخت کوشی و پشتکار درسهایی اند که همه فوت آبیم لازم نیست مزاحم اوقات فراغت  ادیسون و اینشتین و علی دایی درباقی آباد و فانی آباد بشویم. انتخاب چنین آدمهایی تکرار کار پیر منار است منتها ناآگاهانه. یعنی بکوشیم چیزی را که می دانیم دیگر ندانیم. گرفتاری دایی جان ناپلئون دقیقا» چنین چیزی بود که در عالم داستان اسباب تفریح است و در عالم واقع سبب می شود که کودکان کوچه که دیوانه مان می پندارند سنگپرانان در پی مان افتند و لابد عاقلان نیشخندمان کنند پوشیده.

الگو قرار است که مدل رفتار باشد برای دراز مدت. طبعا» انتخابش نیز نباید عجولانه باشد چرا که یک لحظه غفلت ٬ یک عمر پشیمانی. حضور سه تفنگدار اصلاحات در این سیاهه نشاندهنده انتخابی احساسی و یکباره است. این پرسش پیش از انتخابات احتمالا» چنین پاسخی نداشت.

اما فاجعه: کسانی٬ نظامیانی را الگوی خود نامیدند. یکی از این نظامیان٬ هیتلر بود. ظاهرا» باقی آباد و فانی آباد تکافوی خیل مشاتاقان را نمی کرده است، ملت دست به دامن نازی آباد شده اند. کسی حتا او را روشنفکری واقعی خواند. رضاخان میرپنج هم که شیخ خزعل را به درک واصل کرد (تعبیر یکی از بینندگان) از محبوبان بود.

هنوز از میانه های دهه شصت٬ واکنش امام راحل به پاسخ خانمی به پرسش مشابه از یادها نرفته است.

زوجهایی که اسم دخترکشان را نازی گذاشتند و سپس طفلک معصوم را به فرنگ فرستانند٬ بعدها تصمیم گرفتند دیگر اسم بچه ها را نازی نگذارند. پاسخی مشابه آنچه مردمانی از سرزمینمان به پرسش برنامه دادند در خارجه ممکن است به طرد فرد از کل جامعه بیانجامد. احتمالا» وساطت بقال و دباغ هم مشکل گشا نخواهد بود. البته یک اختلاف این است که آنجاها مردم نمی خواهند چند نفری الگوی کسی باشند اما اینجاها کسانی می خواهند که فقط چند نفری الگوی مردم باشند.

حتا اگر یک نفر در آستانه این دگرگونی های اجتماع و هویت ایرانی هیتلر را الگوی خود می خواند٬ نماز خوف لازم بود.

ساعت دقیقا» بیست و چهار بار می نوازد. پنجشنبه تمام شد و جمعه آغاز. آنانی که کسی را داشته اند که دعوتشان کند  به میهمانی رفته اند. بی کسان به خیابانها ریخته اند در گریز از بی کسی و به جستجوی بی کسانی دیگر تا کسی شوند برای همدیگر. شهر در غوغای کسان و بی کسان می جوشد. تنهایی هیچ گاه به انداره آخرین ساعات پنجشنبه ها تنها نیست.

نه کسی را داری نه حال کسی را. تنها دی وی دی پلیرت، هیچکاک و رایت آو کپی، مسکنت ترحم انگیزت را تحمل کردنی می کنند. ملول و دلمرده، تنها در آپارتمانت هستی. از راه رو به اتاقت میروی . دی وی دی هیچکاک را می گذاری تا دستگاه بخواند و برایت تعریف کند . همه چراغها را خاموش می کنی. روی تختت ولو می شوی. دسنگاهت  کپی هیچکاک را می خواند.  نوری توی چشمت می زند کجتاب وسمج. فراموش کرده ای چراغ راه رو را بکشی. حال خاستن و خاموش کردن نداری. گرم فیلم می شوی و دلهره آغاز می شود. کسی وحشتزده می گریزد و سایه ای شوم و دراز در گوشه ای سایه دشنه ای را در دست گرفته. ناگهان حرکت ریزی را بیرون از فیلم احساس می کنی. سایه مشابهی را می بینی که کج خزیده است درون اتاقت با سایه چاقویی به دست. نوک سایه چاقو به پایه تختت می رسد. می جهی از وحشت.

سایه سرنیزه های طالبان به پایه  تخت افغان نزدیک می شود. شوم و کشیده، دراز و خونبار. این در حالی است که تنها در شش ماهه نخست سال 2009 هزار و پانصد غیرنظامی یعنی شهروند عادی مثل من و شما در آن دیار به خون کشیده شده اند. وقتی که به هزاز مکافات از سرزمینتان بگریزید و به کشور دیگری پناه ببرید نخست باید ثابت کنید که جانتان یا یک چیزتان بالاخره در وطن مالوف در خطر بوده. افاغنه از معدود مردمانیند که اگر بخواهند به سرزمین مادریشان برگردند باید دست کم به خودشان ثابت کنند که خطری تهدیدشان نمی کند.

  به خاطر دارم چند خطی در دفترچه کنکور در آن سال کذایی به شدت حال مبارکم را مکدر کرده بود. چند سطری که تحصیل افاغنه در ایران را ممنوع می کرد. حالا ظاهرا» وضع بهتر شده اما شخصی موسوم به یک هموطن به روزنامه اعتماد زنگ زده است و گفته:» وزارت کشور و وزارت کار باید از حقوق ایرانیان دفاع کنند. وقتی شرایط مهاجرت افغانها سهل می  شود به نفع افغانها و به ضرر ایرانیان است. چرا منفعت سایرین را بر منافع ایرانیان ترجیح می دهند؟ در بسیاری از  مناطق افغانستان امکان زندگی وجود دارد اما ما می بینیم افغانها باز هم به کشورشان بر نمی گردند. دولت ایران بهتر است به جای اینکه به فکر دانش آموزان و دانشجویان افغان باشد، آنها را برای ادامه تحصیل به کشورشان برگرداند. روزنامه اعتماد آنقدر به نفع افغانها مطلب چاپ کرد که دولت به ضرر ایرانیان و به نفع افغانها مصوبات جدیدی اجرا کرد. » (توجه کنید که یک هموطن مهاجرت و اجرا و مصوبات  و غیره را  در معنای حقوقی به کار نبرده است.)

یک هموطن ما اجازه تحصیل را با تسهیل  اقامت خلط می کند همانطور که فرق پناهنده را با فعله و دوشنبه پسر 13 ساله سرایدار خانه شان را با محمود افغان نمی فهمد.همانطور که در باره قدرت روزنامه در نیرنگستان آریایی-اسلامی سالک هپروت است. سینه می دراند و خشمگین می پرسد چرا مردمانی را که  از بد حادثه بدین در پناه آورده اند زیر موشک ناتو و سرنیزه طالبان پس نمی فرستند. کیست که نداند در سرزمین افاغنه چه خبر است؟ در چنین حالی چنین مقالی تنها نشاندهنده میل مفرط یک هموطن ماست به حل نهایی مساله افغان چراکه متوهم است که این پناهندگان منافعش را هپولی می کنند. کدام منافع؟ کدام چپو؟ اگر یک هموطن دیگر ما در وضعی مشابه آنچه افاغنه در ایران می گذرانند، گرفتار باشد به راحتی می تواند پناهنده فرنگستان شود.

رئیس پیش از سفرش به نیویورک به خبرنگار شبکه ای ینگه دنیایی که گفته بود خانواده های کوهنوردان امریکایی خواهان آزادی آنانند در کمال تعجب پاسخی مناسب داد. گفت که ایرانیان بسیاری در امریکا زندانیند و آنها هم خانواده دارند و خانواده آنها نیز نگرانشانند. البته مشخص نشد این هموطنان پرشمار ما چرا به زندان افتاده اند. یحتمل تعدادیشان به جرم مشابه با کوهنوردان امریکایی و پناهجویان غیرقانونی افغان. رئیس اضافه کرد اگر شیطان فعلا» متوسط، بندیان ایرانی را مسترد کند ما هم کوهنوردان دربند را می فرستیم خانه شان.

سوال اینجاست که برای این هموطنان آزادی در  وطنشان امن تر است یا اسارت در وطن دیگران؟

یک هموطن در سه سالگی باقی مانده است. منافعی موهوم  پرورانده در ذهنی کودک وار: می پندارد  که بستنیش را که خوشمزه ترین بستنی جهان است گرفته اند پس  حکم خون می دهد.

سخنان آن بنده در باره همان بنده و برادرش  برخلاف گفته های مسعود کیمیایی در باره ناصر که چند هزار نکته و مقداری تکه داشت برای بنده و برادر بنده که عاشق تسهیلات دولتی، رانت، اموال دولت و متنفر از زیره هستیم هیچ نکته ای نداشت.

-آيا شما و برادرتان تا به حال از حمايت هاي دولتي استفاده نکرده ايد؟

برادرم حتي اين چيزي که بنده دارم هم ندارد. برادر بنده هيچ وقت از اموال دولتي استفاده نکرده است. بنده و برادرم هيچ وقت از رانت دولتي استفاده نکرديم، همه اينها شايعه است. ما هرگز از هيچ بانکي وام نگرفتيم و نمي گيريم. بنده نه به هيچ بانکي بدهکارم و نه طلبکار. بنده سالي چند هزار تن پسته و مقداري خشکبار صادر مي کنم و 50 سال هم هست که زيره سبز صادر مي کنم، بنده عاشق زيره سبز هستم. کالاهايي که بنده صادر مي کنم کسي توجه زيادي به آنها نمي کند، در حالي که بنده عاشق صادرات خشکبار و زيره هستم و خدا را هم شکر مي کنم. اما برادر بنده نيز همان طور که اشاره کردم، هرگز شغل تجاري نداشته که مورد حمايت هاي دولت باشد. هرگز به هيچ نوع حمايت دولتي نياز نداشته که استفاده کند.

ضمیمه روزنامه اعتماد یکشنبه، 12 مهر 1388 – شماره 2068گفت وگو با اسدالله عسگراولادي

زهره کميزي

ادامه استعفا

هواداری تیمی خاص در من نوعی هیجان و خلسه ایجاد می کرد که  نتیجه اش لذتی احساسی و آدرنالین بنیاد! بود. در دم دمه های سی سالگی نه میلی به هیجان دارم نه احساس و خلسه لذتی می بخشد. بیشتر می پسندم که در کمال خونسردی با خردم  توانایی های تکنیکی بازیکنان و هارمونی و هماهنگی یازده تن توانا برای رسیدن به هدفی مشخص و جدال ذهنهای مربیان و  آخرین باقی مانده های روحیات پهلوانی و سلحشوری در جهان امروز را تحلیل کنم و از این بازی فکری خویش لذت ببرم. این تماشای نبردهای حماسی خاصیتی آرام بخش برای من دارد و به  نوعی میل پهلوان پنبه ایی طبیعی موجود در اندرون من خسته دل را پاسخ می گوید و البته مانع خواهد شد که اینجانب با یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتر بالا و پنجاه کیلوگرم  وزن (چیزی مشابه چوب لباسی) رستم صولتی کنم در زندگی واقعی. کاری که نتیجه اش تراژدی دردناکی خواهد بود برای اولیای دم . اعتیاد من به هواداری تعصبی در من ایجاد کرده بود یادآور عصبیتهای قومی قبیله ای. با گذشتن از خیر هواداری گمان می کنم از آخرین ویژگیهای کودکی بریده باشم.  لذت گذشتن از این عصبیت بسیار دل انگیز است. همانگونه که تجربه درک  زیبایی و توانایی های انسانی چه در حیطه تن چه در مرزهای مغز بی هیچ احساسی موجد سرخوشی خردمندانه ایست در نگارنده که موجبات نوشتن این استعفانامه را فراهم کرد.

استعفا

قهرمانان بزرگ معمولا» یا در اوج خداحافظی می کنند یا صبر می کنند تا دیگران با آنها خداحافظی کنند.اما هیچ گاه خداحافظی هواداران جایی ثبت نشده است مگر آنانی که زیر آوار استادیومها مانده اند یا آنفاکتوس نموده شهید فوتبال شده اند. ددالوس اعتراف می کند که 21 سال است که  پی گیر مشتاق فوتبال است و سالهاست که هواداری  بارسلونا را مایه مباهات خود می داند. اما این هواداری سینه چاکانه سبب می شود از فوتبال دیگر تیمها لذت نبرد. هواداری معمولا» عملی است احساسی و کورکورانه. رگ گردن و کری از واجبات است هرچند که نگارنده از این لحاظ چندان خشکه مقدس نبوده.  اکنون به عنوان هواداری در اوج درست زمانی که تیمش  خیز بلندی برداشته در کمال صحت جسم و جان و سلامت عقل و روان با اراده قصد و رضا بی هیچ اجبار و اکراهی آزادانه از هواداری استعفا می نمایم. بارسلونا را به سه طلاق آزاد کردم تا حرمسرایی از فوتبال زیبا هوا کنم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.